بایگانی

بایگانی برای دسته ی ‘حکایات امری’

سر مبارک بر شانۀ جان بوش

 

سر مبارک بر شانۀ جان بوش

جان بوش خاطره‌ای را از زمان حضور حضرت عبدالبهاء در نیویورک بیان می‎کند که شنیدنی است.  او می‌گوید:

"حضرت عبدالبهاء وارد اوّلین اتومبیل شدند … هیکل مبارک دست مرا گرفتند و نزد خود در صندلی عقب اتومبیل کشیدند.  مانتفورت میلز در را بست و من با حضرت عبدالبهاء تنها ماندم.  احبّاء ترتیبی داده بودند که هیکل مبارک شهر را ببینند… و لحظات مسرّت‎بخشی را در مشاهدۀ نیویورک بگذرانند.  وقتی وارد اتومبیل شدم و نشستم، حضرت عبدالبهاء نگاهی به من انداختند؛ فقط نگاه کردند و آهی از ژرفنای دل کشیدند، گویی می‌خواستند که تمامی جهان را که بر شانه‌های ایشان سنگینی می‌کرد، بردارند و اندکی بیاسایند.  سپس سر مبارک را، همانند کودکی، بر شانۀ چپ من نهادند و به خوابی عمیق فرو رفتند.  در مقابل ایشان، مانند موشی بودم.  ابداً میل نداشتم کوچکترین حرکتی نمایم؛ ابداً نمی‌خواستم ادنی حرکتی سبب بیداری ایشان شود.  این سفر درون‎شهری حدود نیم ساعت طول کشید و در طول مسیر غالباً به این اندیشه بودم که دیگران در چه فکرند؛ آیا تصوّر می‌کنند که حضرت عبدالبهاء تمام این مدّت را مشغول تماشای شهر بوده‌اند؟  هنگامی که در مقابل منزل خانوادۀ کینی توقّف کردیم، ایشان بیدار شدند."

 

ادامه ی نوشته

يادى از کنيز حرم حضرت اعلى

 

يادى از کنيز حرم حضرت اعلى

 به مناسبت 28 شعبان سالروز شهادت حضرت باب

 

فضّه دخترى هفت ساله از مردم حبشه بود که حضرت باب بعد از ازدواجشان براى خدمات حرم مبارک ابتياع نمودند. او در ظلّ مراقبت و تربيت والده و حرم حضرت باب به بار آمد و تربيتى لايق و شايسته يافت و فردى از افراد خاندان حضرت باب به حساب مى آمد.

فضّه نيز مثل مبارک از وقايع شهادت حضرت اعلى و حضرت خال بى خبر بود. تا آنجا که وقتى که بيت مبارک را تعمير مى نمودند اظهار بشاشَت و سرور مى نمود و به همه کس مى گفت خانه را براى تشريف فرمايى آقا تعمير مى کنند، چون نوشته اند از بمبئى مى آيند.

ادامه ی نوشته

شهادت حضرت اعلى از قلم حضرت عبدالبهاء

 

شهادت حضرت اعلى از قلم حضرت عبدالبهاء

به مناسبت 28 شعبان سالروز شهادت حضرت باب

 

اميرکبير… بدون فرمان پادشاهى و مشورت وزراى دربار رعيت پناهى، به صرافت طبع و صرامت رأى و استقلال تامّ فرمان به قتل باب داد. مختصر اين است که حاکم آذربايجان، شاهزاده حمزه ميرزا، اجراى اين حکم را از دست خويش نپسنديد و به برادر امير، ميرزا حسن خان، گفت که اين کار خسيسى است و آسان و هر کس مقتدر و توانا. مرا چنان گمان بود که حضرت اتابک مرا مأمور به حرب افغان و اوزبک خواهد نمود و يا به رزم و هجوم مرز و بوم روس وروم دلالت خواهد کرد.

اعتذار او را، ميرزا حسن خان به تفصيل به امير نوشت و سيّد باب قبل از خروج از چهريق به سمت تبريز جميع کارهاى خود را تمام نمود و نوشتجات خويش را، حتّى خاتم و قلمدان در جعبۀ مخصوص نهاده و کليد جعبه را در ضمن پاکتى گذاشته و به وساطت ملّا باقر که از سابقين اصحاب خويش بود نزد ملّا عبدالکريم قزوينى فرستاد. ملّا باقر آن امانت را در قم در محضر جمعى تسليم ملّا عبدالکريم نمود…

  ادامه ی نوشته

قوه یقین

 

نقل از وبلاگ نگاه دیگر

قوه یقین

در ایام سجن عکا، مردی نزد حضرت عبدالبها رفت و وانمود کرد که از احبا است همه حضرت عبدالبها را می شناسید ایشان هرگز به کسی نمی فرمودند، نه تو مومن نیستی . فرمودند خوش آمدید . بعد یکی از احبای قدیم موسوم به حاجی ابراهیم را صدا زدند ،وارد شد. فرمودند، حاجی این میهمان تو است. او را به خانه ات ببر. حاجی خیلی مسرور و متباهی بود که حضرت عبدالبها میهمانی را به او سپرده اند. حاجی او را به خانه برد و آنچه که در توان داشت برای راحتی و سرور او در خانه اش انجام داد. بعد از یکی دو هفته میهمان نزد حضرت عبدالبها آمد و گفت من بیست سکه طلا داشتم که گم شده است . اطمینان دارم که میزبانم آنها را دزدیده است. حضرت عبدالبها حاجی را فراخواندند و به او فرمودند: حاجی برو سکه ها او را به او بده. حاجی بلافاصه به خانه رفت، هر چه داشت فروخت و به بیست سکه طلا تبدیل کرد و هنگام ظهر نزد حضرت عبدالبها آورد و گفت اینها را به او بدهید. حضرت عبدالبها سکه ها را به مرد دادند. مرد رفت و حاجی به خانه اش برگشت و دیگر در جلساتی که در بیت حضرت عبدالبها تشکیل می شد شرکت نکرد. ماهها گذشت و شخصی از نظمیه به بیت حضرت عبدالبها آمد و گفت دزدی را گرفته اند که به خانه های بسیاری دستبرد زده از جمله منزل یکی از ایرانی ها که بیست سکه طلا دزدیده است. گفت می خواستم عبدالبها را امتحان کنم و می خواستم بهایی ها بدانند که عبدالبها همه چیز را نمی داند. وقتی حضرت عبدالبها موضوع را شنیدند فرمودند درست است عبدالبها همه چیز را نمی داند.

ادامه ی نوشته